تبلیغات
.شیعه حق.

.
جستجو بر اساس عنوان مطلب


مادرم همیشه راست می گوید مگر در 7  جا که مادرم به من دروغ گفت  داستان از آنجا شروع شد که : من تنها فرزند خانواده بودم و خانواده ما بسیار فقیر بود ، هر چند روزی مقدار کمی غذا تهیه می شد که همگی چند لقمه از آن می خوردیم تا باعث کاهش گرسنگی شود یاد دارم که مادرم همیشه غذای خودش را به من می داد و می گفت : بخور پسرم ، یک بار به او گفتم : مادر چرا خودت نمی خوری ؟ گفت : پسرم من گرسنه نیستم و این اولین دروغی بود که مادرم به من گفت  هنگامی که کمی بزرگ تر شدم مادم روزانه به کنار نهر در روستا می رفت و به قصد شکار ماهی در رود خانه تور می انداخت و غالبا ماهی دردام او قرار نمی گرفت ، یک روز دو ماهی شکار کرد و با خوشحالی به منزل آمدو هردو را پخت و در جلوی من گذاشت ، من یک ماهی را خوردم و خواستم به سراغ ماهی دوم بروم که دیدم مادرم در حال خوردن گوشتهای باقی مانده در لا بلای استخوان های ماهی می باشد دلم سوخت و به او گفتم : مادر بیا این ماهی را تو میل کن . مادرم لبخندی زد و گفت : فرزندم من ماهی دوست ندارم تو بخور و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت  و هنگامی که بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم ، در روز آخر سال که نزدیک به تابستان است امتحان خود را داده بودم و مادرم نزد درب مدرسه منتظر بود و برای من شربتی خنک تهیه کرده بود ، وقتی از مدرسه بیرون آمدم به شدت تشنه بودم و شرب را از مادرم گرفتم و شروع به نوشیدن آن نمودم ، هنوز نصف لیوان را نخورده بودم که دیدم قطرهای عرق در پیشانی مادرم پیداست بقیه شربت را به او دادم و گفتم مادر تو هم بخور ، اما با لبخندی بمن گفت : پسرم من تشنه نیستم و این سومین دروغی بود ک مادرم بمن گفت  در وسط زمستان بود که پدرم فوت کرد و مادرم مجبور شد برای درآمد مخارج خانه لباس دوزی کند و لباس ها را به خانه مشتریان تحویل دهد روزی مادرم چند لباس دوخته بود و باید به خانه همسایه ها می رفت که باران تندی شروع به باریدن کرد ، مادرم از منزل خارج شد و من منتظر بازگشت او بودم ، اما بازگشت او کمی به درازا انجامید ، من چتر خود را بازکردم و در زیر باران شدید به دنبال مادرم به کوچه ها و خیابان های اطراف سر زدم تا در یک خیابان او را یافتم و به او گفتم : مادر بیا به خانه برگردیم تو خسته ای و در تمام روز لباس دوخته ای ، لباس ها را به من بده و خود به منزل برو مادرم در حالی که چادر خیس خود را کمی روی سر خود به جلو می کشید گفت : پسرم من خسته نیستم و این چهارمین دروغی بود که من از مادر شنیدم   هنگامی که بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم من مسئول خرج دادن خانواده شدم و خدا رو شکر توانستم در کنار درس ، خرجی خوبی به خانه بیاورم روزی مقدار پولی را که پس انداز کرده بودم به نزد مادرم بردم و گفتم : در تمامی این مدت برای من زحمت زیادی کشیدی و بسیار برای من خرج نمودی ، حالا باید تلافی کنم ، پس لطفا این پول را بگیر و برای خود خرج کن ، مادرم گفت : پسرم من به اندازه خود پول دارم ، این پول را برای آینده خودت نگه دار و این پنجمین دروغی بود که او بمن گفت   هنگامی که ازدواج کردم ، چون تحصیلاتم را باید در خارج ادامه می دادم ، به خارج رفتم و پس از گذشت دو سال توانستم دکترای خود را بگیرم و وضع مالی من بسیار خوب شد پس در آنجا ازدواج کردم و به همراه همسرم خانه ای خریدم و بعد از مدتی به یاد مادرم افتادم و به او زنگ زدم تا اوهم به نزد ما بیاد و در کنار ما زندگی کند اما مادرم چون نمی خواست زندگی برای من سخت شود ، به من گفت : پسرم من زندگی مرفه عادت ندارم و عادت دارم که در جای سخت بخوابم و خوراک ساده بخورم و این ششمین دروغی بود که مادرم به من گفت  حدود بیست سال گذشت و من هر مدت یک بار به او زنگ می زدم تا اینکه روزی مطلع شدم که مادرم به سرطان چشم مبتلا شده است و باید چشم خود را عمل کند و برای این کار لازم است که همراهی در بیمارستان داشته باشد پس با تمام شتاب به پیش مادر بازگشتم اما با دیدن او بغض گلویم را گرفت ، تنی بسیار ضعیف و لاغر داشت او مادری نبود که من در بیست سال قبل دیده بودم بسیار ضعیف شده بود تنها چیزی که از مادر بیست سال قبل من برای او مانده بود ، همان لبخندی زیبا بر لبانش بود پس هنگامی که مادرم مرا دید که گریه می کنم برای آرامش من با صدای لرزان گفت : مادر گریه نکن ، من دردی احساس نمی کنم و این هفتمین دروغی بود که مادرم بمن گفت  و سپس چشمان خود را بست و هیچ گاه آنها را باز نکرد   اگر مادرت هنوز تو دنیا هست ، قدرش رو بدون  قبل از اینکه از دستش بدی و اگر مادرت از دنیا رفته با دعا و کار خیر خود روح او را شاد کن  شیعه حق
مادرم همیشه راست می گوید مگر در 7  جا که مادرم به من دروغ گفت

داستان از آنجا شروع شد که : من تنها فرزند خانواده بودم و خانواده ما بسیار فقیر بود ، هر چند روزی مقدار کمی غذا تهیه می شد که همگی چند لقمه از آن می خوردیم تا باعث کاهش گرسنگی شود
یاد دارم که مادرم همیشه غذای خودش را به من می داد و می گفت : بخور پسرم ، یک بار به او گفتم : مادر چرا خودت نمی خوری ؟ گفت : پسرم من گرسنه نیستم
و این اولین دروغی بود که مادرم به من گفت

هنگامی که کمی بزرگ تر شدم مادم روزانه به کنار نهر در روستا می رفت و به قصد شکار ماهی در رود خانه تور می انداخت و غالبا ماهی دردام او قرار نمی گرفت ، یک روز دو ماهی شکار کرد و با خوشحالی به منزل آمدو هردو را پخت و در جلوی من گذاشت ، من یک ماهی را خوردم و خواستم به سراغ ماهی دوم بروم که دیدم مادرم در حال خوردن گوشتهای باقی مانده در لا بلای استخوان های ماهی می باشد
دلم سوخت و به او گفتم : مادر بیا این ماهی را تو میل کن . مادرم لبخندی زد و گفت : فرزندم من ماهی دوست ندارم تو بخور
و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت

و هنگامی که بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم ، در روز آخر سال که نزدیک به تابستان است امتحان خود را داده بودم و مادرم نزد درب مدرسه منتظر بود و برای من شربتی خنک تهیه کرده بود ، وقتی از مدرسه بیرون آمدم به شدت تشنه بودم و شرب را از مادرم گرفتم و شروع به نوشیدن آن نمودم ، هنوز نصف لیوان را نخورده بودم که دیدم قطرهای عرق در پیشانی مادرم پیداست
بقیه شربت را به او دادم و گفتم مادر تو هم بخور ، اما با لبخندی بمن گفت : پسرم من تشنه نیستم
و این سومین دروغی بود ک مادرم بمن گفت

در وسط زمستان بود که پدرم فوت کرد و مادرم مجبور شد برای درآمد مخارج خانه لباس دوزی کند و لباس ها را به خانه مشتریان تحویل دهد
روزی مادرم چند لباس دوخته بود و باید به خانه همسایه ها می رفت که باران تندی شروع به باریدن کرد ، مادرم از منزل خارج شد و من منتظر بازگشت او بودم ، اما بازگشت او کمی به درازا انجامید ، من چتر خود را بازکردم و در زیر باران شدید به دنبال مادرم به کوچه ها و خیابان های اطراف سر زدم تا در یک خیابان او را یافتم و به او گفتم : مادر بیا به خانه برگردیم تو خسته ای و در تمام روز لباس دوخته ای ، لباس ها را به من بده و خود به منزل برو
مادرم در حالی که چادر خیس خود را کمی روی سر خود به جلو می کشید گفت : پسرم من خسته نیستم
و این چهارمین دروغی بود که من از مادر شنیدم


هنگامی که بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم من مسئول خرج دادن خانواده شدم و خدا رو شکر توانستم در کنار درس ، خرجی خوبی به خانه بیاورم
روزی مقدار پولی را که پس انداز کرده بودم به نزد مادرم بردم و گفتم : در تمامی این مدت برای من زحمت زیادی کشیدی و بسیار برای من خرج نمودی ، حالا باید تلافی کنم ، پس لطفا این پول را بگیر و برای خود خرج کن ، مادرم گفت : پسرم من به اندازه خود پول دارم ، این پول را برای آینده خودت نگه دار
و این پنجمین دروغی بود که او بمن گفت


هنگامی که ازدواج کردم ، چون تحصیلاتم را باید در خارج ادامه می دادم ، به خارج رفتم و پس از گذشت دو سال توانستم دکترای خود را بگیرم و وضع مالی من بسیار خوب شد پس در آنجا ازدواج کردم و به همراه همسرم خانه ای خریدم و بعد از مدتی به یاد مادرم افتادم و به او زنگ زدم تا اوهم به نزد ما بیاد و در کنار ما زندگی کند
اما مادرم چون نمی خواست زندگی برای من سخت شود ، به من گفت : پسرم من زندگی مرفه عادت ندارم و عادت دارم که در جای سخت بخوابم و خوراک ساده بخورم
و این ششمین دروغی بود که مادرم به من گفت

حدود بیست سال گذشت و من هر مدت یک بار به او زنگ می زدم تا اینکه روزی مطلع شدم که مادرم به سرطان چشم مبتلا شده است و باید چشم خود را عمل کند و برای این کار لازم است که همراهی در بیمارستان داشته باشد
پس با تمام شتاب به پیش مادر بازگشتم اما با دیدن او بغض گلویم را گرفت ، تنی بسیار ضعیف و لاغر داشت او مادری نبود که من در بیست سال قبل دیده بودم بسیار ضعیف شده بود تنها چیزی که از مادر بیست سال قبل من برای او مانده بود ، همان لبخندی زیبا بر لبانش بود پس هنگامی که مادرم مرا دید که گریه می کنم
برای آرامش من با صدای لرزان گفت : مادر گریه نکن ، من دردی احساس نمی کنم
و این هفتمین دروغی بود که مادرم بمن گفت

و سپس چشمان خود را بست و هیچ گاه آنها را باز نکرد


اگر مادرت هنوز تو دنیا هست ، قدرش رو بدون
 قبل از اینکه از دستش بدی
و اگر مادرت از دنیا رفته با دعا و کار خیر خود روح او را شاد کن




طبقه بندی: اجتماعی،
[ سه شنبه 29 فروردین 1391 ] [ 05:09 ] [ مدیر وبلاگ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


ــــــــــــــــــــ
سلام علیکم
قصد دارم در این وبلاگ مطالب مربوط به مذهب حق شیعه را قرار دهم
و من الله التوفیق
ــــــــــــــــــــ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User